چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
خواب می بینم …
خواب که نه …
کابوس …
تو آن سوی ِ ریل داری دور می شوی …
سرَم را پائین آورده ام و دارم از بین چرخ ها بریده بریده می بینم …
بریده بریده ایستاده ای …
بریده بریده داری دور می شوی و …
این قطار ِ لعنتی که که زوزه کشان دارد رد می شود …
انگار تا آن سوی ِ دنیا ادامه دارد …
من هم این سوی ِ ریل …
بریده ام , بریده …
بازم درباز و بسته شدحتما باد.
بازم شوخی اش گرفته اداى
آمدنت را در مى آورد
مرگ من آنگاه می رسد
که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد
و هیچ هجرانی در یاد نباشد
مرگ من نزدیک است
مرگ من بی صدا می رسد
اما من صدای نفسهایش را
در دستانم می فهمم
رنگ آنرا می فهمم
سرمایش را می فهمم
من مرگ را می فهمم
بازگرد ، ای پرنده ی رنجیده ، بازگرد
بازآ که خلوت دل من آشیان تست
در راه ، در گذر
در خانه ، در اتاق
هر سو نشان تست
” مهدی سهیلی “
ای رفته از برم به دیاران دوردست
با هر نگین اشک ، به چشم تر منی
هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست
در خاطر منی.
هر شامگه که جامه ی نیلین آسمان
پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است
هر شب که مه چو دانه ی الماس بی رقیب
بر گوش شب به جلوه ، چنان گوشواره است
آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را -
یادآور منی
در خاطر منی
مهدی سهیلی
نمی دانم چرا؟
رنگهای نقاشی من بی سبب خشکیده اند
وخاصیت واقعی خود را ندارند
هر گاه قلم به دست می گیرم گوی به انگشتهایم بیگانه است
من می خواستم عشق را نقاشی کنم ،من می خواستم پرنده ای بکشم در اوج پرواز !
باور کن! دلم می سوزه اشک را در چشم و چشم را بر کاغذ بریزم
من ...
عاشق نیستم ، فقط گاهی حرف تو که میشود دلم مثل اینکه تب کند ، گرم و سرد میشود ، آب میشود ، تنگ میشود ، این عشق نیست ؟ هست ؟ !